![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
|
این نامه ایست به ناکجای نبودن انگار که بی درنگ به سمت گریه مسافر است ساده و پرگلایه بی نشانی به دورترین ترانه ی تنهایی نت به نت من هنوز هم خیره به راه نشسته ام برگرد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:57 توسط ریحانه |
|
|
چندیست که سوار ثانیه های سکوت شده ای انگار که درد دوری برایم کافی نیست فراموش کرده ای...! وقتی هوای دلم گرگ و میش می شد سر پناه من ترانه های تو بود به من نگاه می کردی من شیفته ی شراره ی چشمانت بودم آنگاه واژه هایمان عریان می شد و جامه ی بی قراری به تن می کرد و تو با کلامت مرا بارور می کردی به شعر می شنوی...! اکنون گریه در من هوار می کشد تنهایی در من آوار می شود اندوه در من می روید اما تو نیستی حالا طرح تظاهر بر صدایت کشیده ای فقط گاهی فریاد می کشی و صدایت ساز اسیری می زند حالا من مانده ام و بغض لحظه های سیاه سرد فراموش کرده ای...! من اینجا کنار زنجیر زمزمه های غریبه تنها سرود تو را می شناسم برگرد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:4 توسط ریحانه |
|
|
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تاکه یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد ودریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:9 توسط ریحانه |
|
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم، خاکسترم آتش گرفت چشم وا کردم، سکوتم آب شد چشم بستم، بسترم آتش گرفت در زدم، کس این قفس را وا نکرد پر زدم، بال و پرم آتش گرفت از سرم خواب زمستانی پرید آب در چشم ترم آتش گرفت حرفی از نام تو آمد بر زبان دستهایم، دفترم آتش گرفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:23 توسط ریحانه |
|
|
با همه بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بلکه نگاه ام کنی عاشق آن لحظه ی طوفانی ام دل خوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسورزانی ام آمده ام با عطش سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام خوب ترین حادثه می دانم ات خوب ترین حادثه می دانی ام ؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی ست که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سال هاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:21 توسط ریحانه |
|
|
این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند! آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور مثل عبور نوروز مثل صدای آمدن روز است آن روز ناگزیر که می آید روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند تا سربلند باشند و آفتاب را در آسمان ببینند روزی که این قطار قدیمی در بسترموازی تکرار یک لحظه بی بهانه توقف کند تا چشم های خسته خواب آلود از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونه جنگل را در آب بنگرند آن روز پرواز دست های صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود روزی که روز تازه پرواز روزی که نامه ها همه باز است روزی که جای نامه و مهر و تمبر بال کبوتری را امضا کنیم و مثل نامه ای بفرستیم صندوق های پستی آن روز آشیان کبوترهاست روزی که دست خواهش، کوتاه روزی که التماس گناه است و فطرت خدا در زیر پای رهگذران پیاده رو بر روی روزنامه نخوابد و خواب نان تازه نبیند روزی که روی درها با خط ساده ای بنویسند: " تنها ورود گردن کج، ممنوع " و زانوان خسته مغرور جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود و قصه های واقعی امروز خواب و خیال باشند و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند لبخند بی دریغ لبخند بی مضایقه چشم ها آن روز بی چشمداشت بودن لبخند قانون مهربانی است روزی که شاعران ناچار نیستند در حجره های تنگ قوافی لبخند خویش را بفروشند روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نمی کنند پروانه های خشک شده، آن روز از لای برگ های کتاب شعر پرواز می کنند و خواب در دهان مسلسل ها خمیازه می کشد و کفش های کهنه سربازی در کنج موزه های قدیمی با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپ ها در دست کودکان از باد پر شوند روزی که سبز، زرد نباشد گلها اجازه داشته باشند هر جا که دوست داشته باشند بشکفند دل ها اجازه داشته باشند هر جا نیاز داشته باشند بشکنند آیینه حق نداشته باشد با چشم ها دروغ بگوید دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است تنها پرچینی از خیال در دوردست حاشیه باغ می کشند که می توان به سادگی از روی آن پرید روز طلوع خورشید از جیب کودکان دبستانی روزی که باغ سبز الفبا روزی که مشق آب، عمومی است دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید! ای جاده های گمشده در مه! ای روزهای سخت ادامه! از پشت لحظه ها به در آیید! ای روز آفتابی ای مثل چشم های خدا آبی! ای روز آمدن! ای مثل روز، آمدنت روشن! این روزها که می گذرد، هر روز در انتظاز آمدنت هستم! اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط ریحانه |
|
|
دلا شب ها نمی نالی به زاری سر راحت به بالین می گذاری! تو صاحب درد بودی ناله سر کن خبر از درد بی دردی نداری بنال ای دل که رنجت شادمانی ست بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست مباد آن دم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نیانگیزد نوایی مباد آن دم که عود تارو پودت نسوزد در هوای آشنایی دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد! به فریادی سکوت جانگزا را به هم زن، در دل شب ها، های و هو کن و گر یارای فریادت نمانده ست چو مینا گریه پنهان در گلو کن صفای خاطر دل ها زدرد است دل بی درد همچون گور سرد است! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:43 توسط ریحانه |
|
|
نخستین نگاهی، که ما را به هم دوخت! نخستین سلامی، که در جان ما شعله افروخت! نخستین کلامی، که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که، دزدانه، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم! چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم وخموشی نگفتیم و گفتیم! دو آوای تنهای سرگشته بودیم، رها، در گذرگاه هستی، به سوی هم از دورها پر گشودیم. چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم. چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم. چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق، چو یک نغمه شاد، با هم شکفتیم! چه شب ها، چه شب ها، که همراه حافظ در آن کهکشان های رنگین، در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن، یاس و نسرین، ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم. |