![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
ما سیاهیم صورتک های فروخته شده دل خستگیهای نواگران و ما، سنگفرش خیابانهایی که تو برای لذت برگزیدی پای خود را بر قلبهای ما بفشار کدام سنگفرش جوانتر کدام خوش رنگ تر هردو از خاکیم و ما مدفون انتظار، بخش جا مانده از روح توست... و شکیبایی تمام دنیای من... گونه هایم رازدار ستاره های بی امان... دلم سفره سوالهای سرگردان... نه نمی گویی نه نمی شنوم نه، می بینم اینبار برای شنیدن یک بله تمام گلهای دنیا را چیده ام امروز سبز است رنگ چشمان تو شبهای نیلی رنگ چشمان تو فردا سبز است رنگ چشمان تو؟ نه هر روز سیاه است ولی چشمانت چه رنگیست؟ صدای قدمهایت در این حوالی غریبه است اینجا همیشه عاشقان پا برهنه اند امروز شاید پاییز است برگها نریخته اند آسمان ابری نیست امروز شاید پاییز است آسمان ابری نسیت اما امروز پاییز است و صدای خش خش و کوچ و باد و من می بارم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:12 توسط ریحانه |
|
|
امروز راهیست به ماندن و فردا راهیست به بیرانه ی رفتن تو از تلاطم آینه و نگاهم چه می خواهی... این روزها گاهی درد را ترجمه می کنند به دلتنگی نمی دانم دلتنگم یا غمگین چه فرقی می کند تو که نباشی آسمان در پس پرده های اینجا همیشه سیاه است و من پشت این پنجره منتظر بی سبب هستم و پا به پا پرپر نبودنی نگاهت همهمه ی سکوت می روی که لبریز قهقهه باران شوم به بیم فریاد می روی که پر از طعم گس ویرانی ام کنی این چه آشوبی ست برای فردا شدن؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 22:26 توسط ریحانه |
|
|
نگاهم غریبه است با تو دلم غریبه تر حالا به تمامت حضورم اسیر سفر شدم سفر یعنی مهر بر بی خیالی ایام زدن هوا روشن می شود، ولی این روزگار چندیست که دیگر سفید نیست و این خاکستری همیشه سیاه انتظار چه صورت بی هویتی این خنده تکراریست از تلخی داستان رفتنت لبریز از بی سببی اندوه و همهمه ویرانی به بی راهه بی کسی و بغض به منتهای طعنه ی تنهایی همیشه در اوج لحظه، مسافر نبودنی ابری که می شوم مادر قصه دیوانه گیهای مجنون را برایم می خواند و من به تمامت درد مجنون قصه ی لیلی می شوم شاید این نقطه فریاد تکراری مادران باران باشد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:36 توسط ریحانه |
|
|
بچه که بودم هرشب به مهمانی مهتاب می رفتم و هم آواز رویا ستاره می چیدم و هر روز ستاره های مچاله شده جیبم را به بچه های خیابان می دادم بچه که بودم سر سفره آفتاب و پرنده ها می نشستم و هر روز داستانهای خورشید را برای بچه های خیابان تعریف می کردم بزرگ که شدم غروبی ستاره های مچاله شده در جیبم و آسمانی داستان نگفته در دلم داشتماما دیگر بزرگ شده ام و آدم بزرگهای خیابان نه ستاره هایم را می خواهند نه داستانهایم را و هر روز به من می گویند که دیگر بزرگ شو ... تنها که می شوم، نمی دانم رویاهایم همسفر دیروزند یا فردا تنها که می شوم، می دانم امروزم می خندد چون خسته مسافریست که فردا همسفر است به رویاهایم تو که نیستی مهتاب فراموش می شود به روشنی و صبح به سلام تو که نیستی عشق پا به پا می شود به تسکین سر انگشت رویا و سهم سادگی من نوازش مغموم آسمان تو که نیستی به شوق آمدنت پرده ها می رقصند و اندوه کوچه را به من می دهند تو که نیستی نشاط ثانیه به دقیقه وساعت ربوده می شود تو که نیستی روز لبریز می شود از انتظار و نگاه من بی قرار سایه نشین تنهاییست . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:58 توسط ریحانه |
|
|
همیشه منتظرم اما انگار که زمین به قدمهایت دلبسته باشد و من ساکن خوش باور آسمان... تو درنگ می کنی دم به دم و من برای رسیدنت معتاد می شوم به باران ترنم تنهایی ام را می شنوی؟ نگاه روی آینه می چرخد در خانه صدای درد می پیچد آسمان سیاه می شود تا ستاره ها یک به یک به فراموشی سپرده شوند چشمانم را می بندم ترانه ی گامهایت به سکوت می رسد و من خط به خط دلتنگی را آغاز می کنم... سایه برهنه ی بودن وسوسه ی این رویا که شاید فردا روزیست که متولد شوم واهمه ی همیشه ملموس مرگ انگار، خوابهایم همگی شبیخونیست از سفر باد، خزنده می وزد و من در این ترانه همسفرم سفری به تنهایی خویش تا به بغض لحظه برای بی کسی به خود بیاندیشم صبح می شود خورشید ابریست آفتاب سرد است رها شده ای تصویر تبسم را باران شسته است سرانگشتت پی تسکین پنجره های برهنه می دود نگاهت را از دار تنهایی دلت بی نصیب از آواز اینجا عشق تبخیر می شود به هرزگی روزها دریا، هراسان نگاهت از اندیشه ی کدام دیوار زخمیست؟ خسته ام از پرسه های تنهایی از این پیمودن خسته ام از این جاده های همیشه خاکستری شلوغ خسته ام از عابران بی قرار مقصد از شباهت توالی نگاههای سرد خسته از درد خسته ام از بغض بی کسی چشمهایم را می بندم فرو می ریزم به تلنگری بی وقفه ی رویا صدای باران می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:1 توسط ریحانه |
|
|
نگاه کبود تو غمزده ترین طوفان پاییز دلت غریبه ترین هوای بارانی مهربان خورشید هم دلش گرفته است با غروب سردش از روزگار تو کودکی شاید معصومیت بی حد کودکی دروغهای آبکی کودکی دبستانی سیاه مشقهای تهدید صدبار بنویس تهدید.... هوای دل نشانی از پاییز می دهد صدای ریختن برگها شکستن سکوت است قدمهای زرد و نارنجی و باران که همیشه خاطره ای ست از او به بهانه یک دوست داشتن ساده قلبم یکسره موسیقی شاد می نوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم با نگاه پرپرت بدرقه می کنی انگار از راز عابران نیرنگ باخبری ! می روم می هراسی حتی از ترانه دل انگیز رهایی می روم... من و همیشگی باران من و انبساط تنهایی من و سخت انتظاری به انتهای سکوت، و سفر ترانه ی تلخ تکرار تولد ! چه بار پر وهمی! من رفته ام وتو نیستی.......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:38 توسط ریحانه |
|
|
این نامه ایست به ناکجای نبودن انگار که بی درنگ به سمت گریه مسافر است ساده و پرگلایه بی نشانی به دورترین ترانه ی تنهایی نت به نت من هنوز هم خیره به راه نشسته ام برگرد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:57 توسط ریحانه |
|
|
چندیست که سوار ثانیه های سکوت شده ای انگار که درد دوری برایم کافی نیست فراموش کرده ای...! وقتی هوای دلم گرگ و میش می شد سر پناه من ترانه های تو بود به من نگاه می کردی من شیفته ی شراره ی چشمانت بودم آنگاه واژه هایمان عریان می شد و جامه ی بی قراری به تن می کرد و تو با کلامت مرا بارور می کردی به شعر می شنوی...! اکنون گریه در من هوار می کشد تنهایی در من آوار می شود اندوه در من می روید اما تو نیستی حالا طرح تظاهر بر صدایت کشیده ای فقط گاهی فریاد می کشی و صدایت ساز اسیری می زند حالا من مانده ام و بغض لحظه های سیاه سرد فراموش کرده ای...! من اینجا کنار زنجیر زمزمه های غریبه تنها سرود تو را می شناسم برگرد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:4 توسط ریحانه |
|
|
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تاکه یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد ودریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:9 توسط ریحانه |
|
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم، خاکسترم آتش گرفت چشم وا کردم، سکوتم آب شد چشم بستم، بسترم آتش گرفت در زدم، کس این قفس را وا نکرد پر زدم، بال و پرم آتش گرفت از سرم خواب زمستانی پرید آب در چشم ترم آتش گرفت حرفی از نام تو آمد بر زبان دستهایم، دفترم آتش گرفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:23 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است.گریستم،گفتند بهانه است. خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.
......................................... پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|