![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
مطمئن باش ضربه ات کاری بود ... و دلم سخت شکست... و چه زشت... به من و سادگی ام خندیدی... به من و عشقی پاک... که پر از یاد تو بود... و به یک قلب یتیم... که خیالم می گفت.... تا ابد جای تو بود......! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:38 توسط ریحانه |
|
در چشمانت چیست که مرا به سوی خود می کشد؟ در گرمی دستانت چیست که دستهایم آن را می طلبد؟ در آینه چشمهایم بنگر چه می بینی؟ آیا می بینی که تورا می بیند؟ صدای تپش قلبم را می شنوی که فریاد می زند دوست ندارم که بگویم دوستت دارم دوست دارم که بدانی دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:20 توسط ریحانه |
|
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود...... و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:39 توسط ریحانه |
|
|
آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن در غم انسان... نشستن پابه پای شادمانی های مردم پای کوبیدن آری آری زندگی زیباست زندگی آتشکده دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:22 توسط ریحانه |
|
|
از ساعت متنفرم از این اختراع غریب بشر که مدام جای خالیه حضورت رو به رخ دلتنگی های تنهاییم می کشد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:13 توسط ریحانه |
|
|
پس لحظه های دراز
یک لحظه گذشت برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد دستی سایه اش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ زد و هنوز من چشمتنم را نگشوده بودم که در خوابی دیگر لغزیدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:32 توسط ریحانه |
|
|
شب بود شمع بود من بودم وغم شب رفت شمع سوخت من ماندم و غم چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت چون اشک چکیدم که ببینم رخ ماهت بیا بیا که سوختم همیشه به راه تو بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:35 توسط ریحانه |
|
|
صدایت آرام بود. نمی دانم میان کدامین تلاطم اسیر گشتم! فکر می کنی زمان عاشقی فرا رسیده باشد؟ خش خش برگها لالایی رفتنت شد. سکوت را در کدامین صدا پنهان کنم؟من از هجوم آرام صدایت به ارتفاع پست نیستی های مردد هجرت کردم...بخوان طراوت مطلق! ببین برای عاشقانه های دوباره چه زود پیر گشته ام؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:4 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است.گریستم،گفتند بهانه است. خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.
......................................... پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|