![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
|
نخستین نگاهی، که ما را به هم دوخت! نخستین سلامی، که در جان ما شعله افروخت! نخستین کلامی، که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که، دزدانه، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم! چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم وخموشی نگفتیم و گفتیم! دو آوای تنهای سرگشته بودیم، رها، در گذرگاه هستی، به سوی هم از دورها پر گشودیم. چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم. چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم. چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق، چو یک نغمه شاد، با هم شکفتیم! چه شب ها، چه شب ها، که همراه حافظ در آن کهکشان های رنگین، در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن، یاس و نسرین، ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم. تو با آن صفای خدایی تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی ازین خاکیان دور بودی. من آن مرغ شیدا در آن باغ بالنده در عطر ورویا، بر آن شاخه های فرارفته تا عالم بی خیالی، چه مغرور بودم... چه مغرور بودم... ! من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم. من وتو به سوی افق های ناآشنا پر کشیدیم. من وتو، ندانسته، دانسته، رفتیم و رفتیم و رفتیم، چنان شاد، خوش، گرم، پویا، که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم! دریغا، دریغا، ندیدیم که دستی در این آسمان ها، چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست! دریغا، درآن قصه ها و غزل ها نخواندیم، که آب و گل عشق، با غم سرشته ست! فریب و فسون جهان را تو کر بودی ای دوست، من کور بودم...! از آن روزها، آه، عمری گذشته ست من وتو دگرگونه گشتیم، دنیا دگرگونه گشته ست! در این روزگاران بی روشنایی، در این تیره شب های غمگین، که دیگر ندانی کجایم، ندانم کجایی! چو با یاد آن روزها می نشینیم چو یاد تو را پیش رو می نشانم دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم سرشکی به همراه این بیت ها، می فشانم: نخستین نگاهی، که ما را به هم دوخت! نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت، نخستین کلامی که دل های ما را، به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد... پر از مهر بودی،
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:55 توسط ریحانه |
|
|
خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل،این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر ای نظاره شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر! آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح ! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر! این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر دست خسته مرا، مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر،خسته ام از این کویر!!!!!!!!! خسته ام از این کویر!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:32 توسط ریحانه |
|
|
همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند، که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند، نه به خلوت خاموش کبوترها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم من، مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گندم همه را می شنوم، می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم، ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تومی اندیشم تو بدان این را، تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن ار آن موی دراز، تو بگیر، تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من، تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:34 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است.گریستم،گفتند بهانه است. خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.
......................................... پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|