![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
|
با همه بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بلکه نگاه ام کنی عاشق آن لحظه ی طوفانی ام دل خوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسورزانی ام آمده ام با عطش سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام خوب ترین حادثه می دانم ات خوب ترین حادثه می دانی ام ؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی ست که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سال هاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:21 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است.گریستم،گفتند بهانه است. خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.
......................................... پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|