![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
|
نگاهم غریبه است با تو دلم غریبه تر حالا به تمامت حضورم اسیر سفر شدم سفر یعنی مهر بر بی خیالی ایام زدن هوا روشن می شود، ولی این روزگار چندیست که دیگر سفید نیست و این خاکستری همیشه سیاه انتظار چه صورت بی هویتی این خنده تکراریست از تلخی داستان رفتنت لبریز از بی سببی اندوه و همهمه ویرانی به بی راهه بی کسی و بغض به منتهای طعنه ی تنهایی همیشه در اوج لحظه، مسافر نبودنی ابری که می شوم مادر قصه دیوانه گیهای مجنون را برایم می خواند و من به تمامت درد مجنون قصه ی لیلی می شوم شاید این نقطه فریاد تکراری مادران باران باشد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:36 توسط ریحانه |
|
|
بچه که بودم هرشب به مهمانی مهتاب می رفتم و هم آواز رویا ستاره می چیدم و هر روز ستاره های مچاله شده جیبم را به بچه های خیابان می دادم بچه که بودم سر سفره آفتاب و پرنده ها می نشستم و هر روز داستانهای خورشید را برای بچه های خیابان تعریف می کردم بزرگ که شدم غروبی ستاره های مچاله شده در جیبم و آسمانی داستان نگفته در دلم داشتماما دیگر بزرگ شده ام و آدم بزرگهای خیابان نه ستاره هایم را می خواهند نه داستانهایم را و هر روز به من می گویند که دیگر بزرگ شو ... تنها که می شوم، نمی دانم رویاهایم همسفر دیروزند یا فردا تنها که می شوم، می دانم امروزم می خندد چون خسته مسافریست که فردا همسفر است به رویاهایم تو که نیستی مهتاب فراموش می شود به روشنی و صبح به سلام تو که نیستی عشق پا به پا می شود به تسکین سر انگشت رویا و سهم سادگی من نوازش مغموم آسمان تو که نیستی به شوق آمدنت پرده ها می رقصند و اندوه کوچه را به من می دهند تو که نیستی نشاط ثانیه به دقیقه وساعت ربوده می شود تو که نیستی روز لبریز می شود از انتظار و نگاه من بی قرار سایه نشین تنهاییست . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:58 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است.گریستم،گفتند بهانه است. خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.
......................................... پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|