![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
|
چندیست که سوار ثانیه های سکوت شده ای انگار که درد دوری برایم کافی نیست فراموش کرده ای...! وقتی هوای دلم گرگ و میش می شد سر پناه من ترانه های تو بود به من نگاه می کردی من شیفته ی شراره ی چشمانت بودم آنگاه واژه هایمان عریان می شد و جامه ی بی قراری به تن می کرد و تو با کلامت مرا بارور می کردی به شعر می شنوی...! اکنون گریه در من هوار می کشد تنهایی در من آوار می شود اندوه در من می روید اما تو نیستی حالا طرح تظاهر بر صدایت کشیده ای فقط گاهی فریاد می کشی و صدایت ساز اسیری می زند حالا من مانده ام و بغض لحظه های سیاه سرد فراموش کرده ای...! من اینجا کنار زنجیر زمزمه های غریبه تنها سرود تو را می شناسم برگرد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:4 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است.گریستم،گفتند بهانه است. خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.
......................................... پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|