![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
|
نگاه کبود تو غمزده ترین طوفان پاییز دلت غریبه ترین هوای بارانی مهربان خورشید هم دلش گرفته است با غروب سردش از روزگار تو کودکی شاید معصومیت بی حد کودکی دروغهای آبکی کودکی دبستانی سیاه مشقهای تهدید صدبار بنویس تهدید.... هوای دل نشانی از پاییز می دهد صدای ریختن برگها شکستن سکوت است قدمهای زرد و نارنجی و باران که همیشه خاطره ای ست از او به بهانه یک دوست داشتن ساده قلبم یکسره موسیقی شاد می نوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم با نگاه پرپرت بدرقه می کنی انگار از راز عابران نیرنگ باخبری ! می روم می هراسی حتی از ترانه دل انگیز رهایی می روم... من و همیشگی باران من و انبساط تنهایی من و سخت انتظاری به انتهای سکوت، و سفر ترانه ی تلخ تکرار تولد ! چه بار پر وهمی! من رفته ام وتو نیستی.......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:38 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است.گریستم،گفتند بهانه است. خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.
......................................... پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|