![]() |
![]() |
|
| بخششی درکار نیست.ما محکومیم.محکوم به زندگی، محکوم به عاشقی، محکوم به نیستی..... . ما نابخشودگانیم. |
|
نگاهم غریبه است با تو دلم غریبه تر حالا به تمامت حضورم اسیر سفر شدم سفر یعنی مهر بر بی خیالی ایام زدن هوا روشن می شود، ولی این روزگار چندیست که دیگر سفید نیست و این خاکستری همیشه سیاه انتظار چه صورت بی هویتی این خنده تکراریست از تلخی داستان رفتنت لبریز از بی سببی اندوه و همهمه ویرانی به بی راهه بی کسی و بغض به منتهای طعنه ی تنهایی همیشه در اوج لحظه، مسافر نبودنی ابری که می شوم مادر قصه دیوانه گیهای مجنون را برایم می خواند و من به تمامت درد مجنون قصه ی لیلی می شوم شاید این نقطه فریاد تکراری مادران باران باشد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:36 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. ستایش کردم، گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است.گریستم،گفتند بهانه است. خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم.
......................................... پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|